خرید بک لینک
سلام دیدم یه چیز سیاهی روی موکت هست. فکر کردم آشغاله آمدم که برش دارم، تکون خورد! یه عنکبوت نسبتا بزرگ بود. نمیخواستم بکشمش. و نمیخواستم بهش دست بزنم. پس یه بطری گذاشتم رویش که بره داخل و برم توی حیاط رهاش کنم. اما از بطری بالا نرفت! مدتی گذشت و یاس آمد پیشم. یه کمی بازی کرد و مدتی بعد مدام اصرار دا

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 22:52

سلام شوهر خواهرم امشب شیفت هست. (البته از غروب همه ی شیفتها باید در استگاههاشون آماده باش باشند). طبیعتا از صبح جویای احوال بیسیم بودیم. خبر خاصی نبود تا شب و خوشحال بودیم. حدود ساعت 9 شب گفت: یه آتش بزرگ درست کرده بودند، رفتیم خاموش کنیم، زیر پامون ترقه میزدند!!!!! و گفت:" تا بحال توی عمرم اینهمه ب

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 22:52

سلام همه ی اتفاقات یک ماه اخیر باعث شده که بیش از پیش نیازم رو به مرگ حس کنم.. امروز بعد از شنیدن خبر فوت شاعر معاصر محبوبم " افشین یدالهی" از عمق قلبم آرزو کردم که خبر بعدی، خبر من باشه!! سر شب به شدت حس سرگیجه داشتم. و سعی میکردم نادیده ش بگیرم و به کار ادامه بدم. کم کم بی حالتر و بی حوصله تر میشد

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 22:52

سلام ... أَسْأَلُکَ بِالْقُدْرَةِ النَّافِذَةِ فِی جَمِیعِ الْأَشْیَاءِ وَ قَضَائِکَ الْمُبْرَمِ الَّذِی تَحْجُبُهُ بِأَیْسَرِ الدُّعَاءِ وَ بِالنَّظْرَةِ الَّتِی نَظَرْتَ بِهَا إِلَى الْجِبَالِ فَتَشَامَخَتْ وَ إِلَى الْأَرَضِینَ فَتَسَطَّحَتْ وَ إِلَى السَّمَاوَاتِ فَارْتَفَعَتْ،وَ إِلَى الْبِ

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 23:01

سلام

خیلی سخته وقتی یه چیزی رو میدونی و میپرسی و مطمئن میشی که درست فهمیده بودی...

سخته...

خیلی سخته...

خدا بهم صبر بده.

خدایا خیلی بهم کمک کن...

میدونم از پسش بر یمام اما... پیر میشم... پیر تر... .......



اللّهُمَّ إِنِّی لَوْ وَجَدْتُ شُفَعاءَ أَقْرَبَ إِلَیْکَ مِنْ مُحَمَّدٍ وَأَهْلِ بَیْتِهِ الاَخْیارِ الأَئِمَّةِ الاَبْرارِ لَجَعَلْتَهُمْ شُفَعائِی...

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 23:01

سلام در همین باره... و یا غربب به این مضمون... خرمالوی سیاه نوشته: به نظرم اسمش بلوغ نیست. اینکه یک عشق را از سر گذرانده باشی ، غمباد گرفته باشی، ضجه زده باشی، چیزی قلمبه شده باشد در دلت و قفسه ی سینه ات درد گرفته باشد و به هر بهانه ای سعی کرده باشی زنگ بزنی، دنبال کتاب جامانده ات بروی یا خدا

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 23:01

سلام یه جاهایی لال میشی و اجازه میدی بقیه به جای تو حرف بزنند... امشب از اون شبهاست... دختربندباز گفته: و تنهایی!... تنهایی هم اولش سخت است. ترسناک است. شب هایت را و حتی روزهایت را بارانی و نفس گیر و کند می کند اما بعدش، وقتی خودت را پیدا کردی، مال ِخودت که شدی، رفیق خودت که شدی، هوای هم را داری

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 23:01

سلام

شاید برای همیشه...

تمام شد...

باران می بارد. خیلی تند و شدید...

و...

خداوندا صبر عنایت فرما.

خواهش میکنم...

دردش خیلی زیاده.

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 23:01

سلام پنج مرحله اساسی برای التیام بخشیدن به ضربه های روحی : 1- بررسی کردن: بررسی دقیق ماهیت زخم روحی. 2- ابراز کردن: تخلیه مقداری از احساساتی که به وسیله ضربه روحی ایجاد شده است. 3- پذیرش تسلی: پذیرش حمایت ها و تشویق های دیگران. 4- جبران کردن: یافتن راهی برای جبران خسارت. 5- تح

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 23:01

سلام 1- اگه قرار باشه ببرندت یه فروشگاهی و بهت بگن هررررررررررررچی دلت میخواد بردار... چه فروشگاهی میری؟ 2- و آیا طی گشتن و انتخاب اجناس، این نگرانی رو مدام توی دلت داری که.. نکنه بهش فشار بیاد؟ نتونه پرداخت کنه؟ تعارف کرده؟ خودتو نگه دار؟ یا هرچی شبیه این؟؟... پی نوشت: - کسی که این پیشنهاد رو بهت داده مطلقا حرفی از نحوه و چگونگی پرداختش نزده ها.... و اون احتمالات فقط نشخوارهای ذهنی توئه (احتمالا)... - امروز توی شهر کتاب به این سوال فکر میکردم... و توی مسیر به اینکه درخواستهام از "خدا" هم همین جوریه... :(( - حالم خوش نیست...

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 6:53

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 6:53

سلام هیچ وقت نه تونستم روضه ها و مداحی های فاطمیه رو گوش کنم. یا توی جلسه هاش شرکت کنم... یه جورایی مثل شب سوم، برام غیر قابل تحمله. و البته اصلا اصلا شب سوم به امشب نمیرسه... تصور پایان ظاهری اون ماجرای عاشقانه... دیوونم میکنه... چیزیه که کاملا داغونم میکنه و از حد تحملم خیلی بیشتره. برای همین اصلا طرفش نمیرم! صلی الله علیک یا امیرالمونین... تسلیت عرض میکنم مولا جانم. روحی لک الفداء...

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 6:53


گاهی وقتا معنیه "هیچی"،
واقعا هیچی نیست.
تناقض یعنی جایی که یه کلمه،
معنیش برعکس خودش باشه...

مثل وقتایی که یه نفر رو صدا می زنی
و بعد از جوابش..
آروم می گی "هیچی"
کی می دونه
توی این "هیچی"،
چقدر "دوستت دارم" جا مونده؟...
مهم نیست چقدر دور،
چقدر نزدیک..
مهم اینه که یه نفر توی زندگیت باشه،
که بتونی صداش کنی
و بهش بگی" هیچی"
دقیقا "هیچی"


پی نوشت:

مکالمه ی امروز ما: 14 اسفند ساعت 7 صبح...

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 6:53

سلام عصر روز 95.12.16 (روزی که یکسال بود که عمه شده بودم) توی باشگاه هنگام پریدن روی استپ به ارتفاع یک متر... از پشت خوردم زمین و بیهوش شدم... نمیدونم چی شد/ نمیدونم چقدر طول کشید/ هیچی یادم نیست... اما اورژانس آمد... بیمارستان رفتم و سی تی کردم. خوبم. و سرم درد میکنه... و نصفه نیمه به تولد برادرزاده جانِ فسقلکِ آتیش پاره رسیدم... ... تا زمانی که "زورک بزرگ"م زنگ زد... (هه! چقدر خندیدی به اسمی که خانواده م روت گذاشتند!) تجربه ی عجیبی بود... الان زنده ام. و میتونستم به راحتی.. نباشم... هیچی دیگه. همین. و نه همین...

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 6:53

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 6:53

سلام بفرما.. دیدی :) ای هدهد صبا به سبا میفرستمتبنگر که از کجا به کجا میفرستمتحیف است طایری چو تو در خاکدان غمزین جا به آشیان وفا میفرستمتدر راه عشق مرحله قرب و بعد نیستمیبینمت عیان و دعا میفرستمتهر صبح و شام قافلهای از دعای خیردر صحبت شمال و صبا میفرستمتتا لشکر غمت نکند ملک دل خرابجان عزیز خود به نوا میفرستمتای غایب از نظر که شدی همنشین دلمیگویمت دعا و ثنا میفرستمتدر روی خود تفرج صنع خدای کنکآیینهٔ خدای نما میفرستمتتا مطربان ز شوق منت آگهی دهندقول و غزل به ساز و نوا میفرستمتساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفتبا درد صبر کن که دوا میفرستمتحافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توستبشتاب هان که اسب و قبا میفرستمت 95.12.18

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 6:53

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 20:33

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 20:33

سلام بلاخره آزمون بین المللی کوکیوان هم امروز تمام شد. ماهها دلشوره ش رو داشتم و امروز قبل از آزمون از شدت استرس کل بدنم کاملا لمس شده بود! اما گذشت... احتمالا و انشالله هم خوب گذشته باشه چهار پنج ماه دیگه شاید جوابش بیاد. و من مطمئنم که قبول میشم ;) پی نوشت: 1- آزمون کوکیوان یک آزمون بین المللی است برای معادل سازی دان های ملی تکواندو با دان های بین المللی. مدرسین و ممتحنین از کُره آمده بودند. دو روز آموزش داشتیم و امروز آزمون بین المللی برای خانمها و آقایون و برای دانهای 3 تا 7 در محل فدراسیون تکواندو برگزار شد. 2- کلی تجربه کسب کرده ام و کلی اتفاقات عجیب و جالب افتاده. 3- و احتمالا، خیلی معروف شده ام!! (آیکون از خجالت آب شدن!) این تصوییر مراسم رسمی آغاز آزمون هست: 95.11.28

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 20:33


زندگی سرد بود اما عشق

می توانست کارگر باشد!


می توان قطب را جهنم کرد

پای دل در میان اگر باشد..!



علیرضا آذر

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 20:33

عاشقی جرم نیست ای مردم

اتفاق است

پیش می آید!



حامد عسکری

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 20:33

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 20:33

سلام


Our new project is about ... DEATH


برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 20:33

سلام

اینبار داره شش ماه میشه...

میگن بعد از شش ماه، کم کم نشانه هاش ظهور میکنه و دیگه کنترل سخته...

سخته... سخته... سختهههه...

خدایا لطفن یک آن چشمت رو ازم بر ندار... خواهش میکنم... هیچکی به اندازه ی تو نمیدونه که چقدر سخته....

مواظبمون باش


برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 20:33

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 20:33

سلام عینا کپی شده از وبلاگ: خرمالوی سیاه «زمان زیادی طول نمیکشد تا یاد بگیری وقتی دری را پشت سرت بستی، دیگر پله ها را بالا نیایی و زنگ در را به بهانه ی حرفی جامانده در دل نزنی.» تمام مدتی که داشتم کتاب «تصرف عدوانی» را میخواندم جمله ی بالا را با خودم تکرار می کنم. جمله از خودم بود؛از تجربه ای تلخ. از روزهایی که راهم کج می شد به گوشه ای از شهر که مسیرم نبود. صبح ها به خودم دروغ می گفتم. یکی از آنها این بود: اگر دوستم ندارد پس چرا فلان طور و بهمان طور!؟ بعد پاسخ خوبی به خودم می دادم: او عاشقم است. او من را دوست دارد. او ....من برای او جذابم. بعدتر یاد گرفتم تمایل برای تصاحب یا خوش آمدن از سبک و شیوه ی کسی معنی اش عشق نیست. شب ها به خودم دروغ می گفتم: پس اگر عشقی بین ما نبود چرا....مگر می شود؟ مگر همه چیز انقدر کشک است؟ خودم را توجیه می کردم که زنی بی صبر و بی طاقتم....مگر می شود آدم ها وقتی هم را نخواهند توی چشم هم نگویند؟ همین می شد که خسته می شدم، در را می کوبیدم و هنگام خروج از کافه با خودم زمزمه می کردم : باید به او بگویم دوستش دارم! باید یک روز منطقی و بزرگسالانه بنشینیم

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 20:33

صفحه بندی